امسال کم کم داشتم از اومدن جناب هزارپا ناامید میشدم فکر میکردم دیگه شگون شکسته شده و امسالو شکر خدا بدون هزار پا رد کردیم تا اینکه شب احساس کردم صدای خرچ خرچ میاد بلند شدم نور گوشیمو روشن کردم دیدم چیزی نیست اما صدا از زیر تخت مامان میومد مامان که فهمید جفتمون رفتیم و رو مبل خوابیدم اون رو سه نفره منم رودونفره جای منم کنار تخت مامان پهن موند یهو صبح دیدم مامان دارم میگه وای خاک عالم خوب شد رفتی رو مبل خوابیدی بعد پتوی منو جمع کرد برد تکوند توی حیاط و بعد هی محکم میزد رو یه چیزی اخرش فهمیدم بالاخ
برچسب:
نویسنده: امیر اسماعیلی
تاريخ: چهارشنبه
21 مرداد
1405 ساعت: 1:50