خرید بک لینک
امسال کم کم داشتم از اومدن جناب هزارپا ناامید میشدم فکر میکردم دیگه شگون شکسته شده و امسالو شکر خدا بدون هزار پا رد کردیم تا اینکه شب احساس کردم صدای خرچ خرچ میاد بلند شدم نور گوشیمو روشن کردم دیدم چیزی نیست اما صدا از زیر تخت مامان میومد مامان که فهمید جفتمون رفتیم و رو مبل خوابیدم اون رو سه نفره منم رودونفره جای منم کنار تخت مامان پهن موند یهو صبح دیدم مامان دارم میگه وای خاک عالم خوب شد رفتی رو مبل خوابیدی بعد پتوی منو جمع کرد برد تکوند توی حیاط و بعد هی محکم میزد رو یه چیزی اخرش فهمیدم بالاخ

برچسب: نویسنده: امیر اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 1:50

چند وقتیه برا نماز مغرب میرم امامزاده سر خیابون هیچ وقتم اتفاق خاصی نمیفتادبعد نماز یه ساعتی هم با نرگس تو پارک جلوی امامزاده مینشستیم و بعد برمیگشتیم خونهامشب اما بخاطر مراسم شهادت بیشتر موندیم وقتی مراسم تموم شد و اومدیم بیرون متوجه شدم کفشام نیست هرچی نگاه کردم اینور اونور ، رو زمین... نبود که نبود سمت مخالف یه جفت کفش شبیه کفشای من بود فکر کردم مال منه رفتم برداشتم دیدم خیلی کثیفه انقدر گرد و خاک داشت که بجای سیاه قهوه ای میزد پشت کفش هم خوابونده بودن گفتم شاید کسی انداخته دم پاش رفته تو خاک

برچسب: نویسنده: امیر اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 1:50

صفحه بندی